

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
نظاره تو بر همه جانها مبارکست
یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن
دانستهای که سایه عنقا مبارکست
ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست
ای صد هزار جان مقدس فدای او
کآید به کوی عشق که آن جا مبارکست
سودایییم از تو و بطال و کو به کو
ما را چنین بطالت و سودا مبارکست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از زیبایی و نورانیت چهره معشوق سخن میگوید و آن را مبارک میداند. او از تمام جنبههای طبیعی و هستی، از برگ و درخت تا آب و آتش، به عنوان نشانههای جمال و رحمت معشوق یاد میکند و همه آنها را خجسته و مبارک میداند. همچنین شاعر به عشق و شوق خود اشاره میکند که به واسطه آن بسیاری از امور معنوی و متعالی به دست میآید. او دعوت میکند که به تماشای جان توجه کنیم و بر کل کائنات توجه کنیم که همه آنها در سایه عشق روشنایی و خوشی به ارمغان میآورند. در نهایت، شاعر با تذکر به اینکه هر دل با محبت او همنشین شود، به خوشبختی در آینده امیدوار است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
