

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست!
امروز در جمال تو خود لطف دیگرست
امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست
امروز آن کسی که مرا دی بداد پند
چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست
صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم
این وام از که خواهم؟ و آن چشم خود که راست؟
در پیش بود دولت امروز لاجرم
میجست و میتپید دل بنده روزهاست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیبایی و جذبه روی معشوق میپردازد و تأثیرات عشق را بر دل خود نشان میدهد. او از روشنی و روشنی که وجود معشوق به او میبخشد سخن میگوید و امروز را روزی خاص و دلربا میداند. حسرت عاشقانه بر دل او چیره است و او در جستجوی نگاهی از سوی معشوق است که زندهاش کند. شاعر عشق را به حدی عمیق میداند که از بیان آن شرم دارد و از خدای خود میترسد. در نهایت، او خود را شبیه درختی میداند که در ظل معشوق رشد میکند و بیتابی دلش را در طلب وصل معشوق ابراز میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
