

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۵۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵
آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
نابوده به که بودن او غیر عار نیست
در عشق باش مست که عشقست هر چه هست
بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست
گویند عشق چیست بگو ترک اختیار
هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست
عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار
هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست
عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد
دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل به عمق عشق حقیقی و اثرات آن بر روح اشاره شده است. مولانا عشق را فراتر از شعار و دانایی میداند و توصیه میکند که باید از اختیار خود بگذریم تا به عشق واقعی دست یابیم. او بر این باور است که عشق و عاشق ابدی و همیشگی هستند و دل نباید به چیزهایی غیر از عشق وابسته شود. تمثیلهایی از بهار و گلها برای بیان زیبایی و سرزندگی عشق به کار میرود و انتظار و اندیشه را به عنوان موانع بر سر راه عشق معرفی میکند. در نهایت، او ما را به سادگی و رهایی از تصورات و عیوب خود دعوت میکند تا به حقیقت عشق نزدیک شویم.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
