

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۵۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶
ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست
بی حد و بیکناری نایی تو در کنار
ای بحر بیامان که تو را زینهار نیست
زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقان
چون چرخ بیقرار کسی را قرار نیست
جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست
جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست
تا کار و بار عشق هوای تو دیدهام
ما را تحیریست که با کار کار نیست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق به خدا صحبت میکند و بر بینظیر و بینهایت بودن عشق او تأکید میکند. او به تحیر و حیرتی که عشق به وجود آورده اشاره میکند و میگوید که جز فضل و ثنای خدا هیچ امیدی ندارد. مخاطب با درد و رنج ناشی از فراق مواجه است و به او گوشزد میشود که عاشقان هیچ اختیاری از خود ندارند و باید از گرفتاریهای دنیا بگذرند. در پایان، شاعر به جلوههای عشق اشاره میکند و تأکید میکند که هر چیز جز عشق، تنها غبار است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
