

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۶۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵
کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست
طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست
بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست
پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست
سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست
جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست
قافلهام ایمنست قافله سالارم اوست
بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست
بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأکید بر عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق میپردازد و بیان میکند که جز او کار دیگری ندارد. او از شادی و زیبایی زندگیاش میگوید که وابسته به وجود معشوق است و تمام جنبههای زندگیاش، از جان و دل تا امنیت قافلهاش، به او مرتبط است. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا، نشان میدهد که چگونه معشوق به او رنگ و روح میبخشد و تمامی مراتب هستیاش را دربرگرفته است. او به ارزش و مقام معشوق برای خود اشاره کرده و عشق را جایی میداند که حتی اگر در سختی باشد، دلش به او میسپارد. در نهایت، شاعر از لاف زدن و گفتن زیاد سخن میگوید، که در این وضعیت عشق، خود را تسلیم حقیقت میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
