

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸
با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
آنک از او آگهست از همه عالم بریست
آه که چه بیبهرهاند باخبران زانک هست
چهره او آفتاب طره او عنبریست
آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی
گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست
بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور
بر عدد اختران ماه ورا مشتریست
چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند
زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بحث ایمان و کفر میپردازد و به بیخبران از حقیقت اشاره میکند که از وجود یک حقیقت والا بیبهرهاند. او با اشاره به موسی و سامری، از قدرت و جاذبهی روحانی سخن میگوید و نسبت به چشمپوشی مردم از حقیقت تأکید میکند. شاعر بر این باور است که عشق الهی میتواند انسان را به مرتبهای از درک عمیق برساند و از طریق تجربهی محبت، روح را به کمال برساند. در نهایت، شاعر وجود شمسالدین را به عنوان گوهری بزرگ و فاخر معرفی میکند که در برابر دریاها ناچیز به نظر میرسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
