

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۸۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵
سه روز شد که نگارین من دگرگونست
شکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به چشمهای که در او آب زندگانی بود
سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست
به روضهای که در او صد هزار گل میرست
به جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست
فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم
از آنک کار پریخوان همیشه افسونست
پری من به فسونها زبون شیشه نشد
که کار او ز فسون و فسانه بیرونست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دگرگونی حال و احوال محبوبش و اثر آن بر زندگیاش سخن میگوید. او به چشمهای مینگرد که به جای آب زندگی، پر از خون است و روضهای را میبیند که بجای گل، پر از خار و سنگ شده است. شاعر با حسرت از محبوبش میخواهد که بیاید، زیرا زندگی بدون او برای او ممکن نیست. همچنین، او به درون خود مینگرد و درک میکند که هر سببی باید با نتیجهای همراه باشد و از خدای بزرگ میخواهد تا گناهانش را ببخشد. در نهایت، شاعر امید دارد که با لطف الهی، بهشت گشوده شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
