

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۳۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۲
مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند
ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی
حال دل بیهوش را هرگز نداند هوشمند
بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند
زان بادهها که عاشقان در مجلس دل میخورند
خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین میکند
فرهاد هم از بهر او بر کوه میکوبد کلند
مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی میرمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به عشق و حالوهوای عاشقان میپردازد. او میگوید که پند و نصیحت نمیتواند به عاشقان کمک کند، زیرا ذوق و حال درونی آنها فراتر از فهم عقل است. عاشقان از شوق و جوانی در مجالس خود به لذت میپردازند و به عشقهای بزرگ مانند فرهاد و مجنون اشاره میکند که برای معشوق خود به جانفشانی پرداختهاند. مولانا همچنین به بیمعنایی زندگی بدون عشق اشاره دارد و تأکید میکند که آسمان و عالم هم در نبود عشق بیهدف و سرگردان هستند. او عشق را به مثابهی نوری میداند که در دلها میتابد و هر نالهای از عشق، حاکی از شعف درونی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
