

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱
صوفی چرا هُشیار شد؟ ساقی چرا بیکار شد؟
مستی اگر در خواب شد، مستی دگر بیدار شد
خورشید اگر در گور شد، عالم ز تو پرنور شد
چشم خوشت مخمور شد، چشم دگر خمار شد
گر عیش اول پیر شد، صد عیش نو توفیر شد
چون زلف تو زنجیر شد، دیوانگی ناچار شد
ای مطرب شیریننفس! عشرت نگر از پیش و پس
کس نشنود افسون کس، چون واقف اسرار شد
ما موسییم و تو مها، گاهی عصا، گه اژدها
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا، به تأثیر عشق و مستی بر روح و جان انسان پرداخته شده است. شاعر میپرسد چرا صوفی به هشیاری رسیده و ساقی در بیکاری است، به این معنا که عشق و مستی نه تنها به حالت خواب یا بیحالی ختم نمیشود، بلکه میتواند به بیداری و روشنایی منتهی شود. او از زیباییها و رشکآور بودن معشوق صحبت میکند و به تضاد عشق و هجر اشاره میکند و همچنین حالتی از دیوانگی را در عشق توصیف میکند. در نهایت، وی به ارتباط عمیق میان عشق و دردی که با آن همراه است، میپردازد؛ دردی که بدون وصل به معشوق زنده نمیماند و بیواسطه عشق، انسان به عجز و ضعف دچار میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
