

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱
صوفی چرا هُشیار شد؟ ساقی چرا بیکار شد؟
مستی اگر در خواب شد، مستی دگر بیدار شد
خورشید اگر در گور شد، عالم ز تو پرنور شد
چشم خوشت مخمور شد، چشم دگر خمار شد
گر عیش اول پیر شد، صد عیش نو توفیر شد
چون زلف تو زنجیر شد، دیوانگی ناچار شد
ای مطرب شیریننفس! عشرت نگر از پیش و پس
کس نشنود افسون کس، چون واقف اسرار شد
ما موسییم و تو مها، گاهی عصا، گه اژدها
ای شاهدان! ارزانبها چون غارت بلغار شد
لعلت شکرها کوفته، چشمت ز رشک آموخته
جان، خانهٔ دل روفته، هین نوبت دیدار شد
