

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۳۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۶
آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود
هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون کوثر شود
هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود
گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد
اما دل اندر ابر تن چون برقها رخشان شود
دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان
زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود
ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف بهار عاشقان و تحولات طبیعی و انسانی ناشی از آن میپردازد. با آمدن بهار، روح و جان عاشقان به پرواز درمیآید و همه چیز به زیبایی و شکوفایی دست مییابد. نویسنده از تلاش عشق برای بیرون آوردن مکنونات درونی و آشکار شدن حقایق سخن میگوید و به رابطه عمیق عشق و رنج اشاره میکند. بهار و باران عشق به تدریج همه چیز را دگرگون میکند و از دل ویرانیها، نوید زندگی و شکوفایی جدید را به ارمغان میآورد. در پایان، اشارهای به تغییر و تحول در موجودات و حالات آنها شده است که در این دگرگونیها، خود را در عشق و حیرت مییابند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
