

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴
از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر میخا
به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل
دمی الهام امر قل دمی تشریف اعطینا
تصورهای روحانی خوشی بیپشیمانی
ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر او اخفی
ملاحتهای هر چهره از آن دریاست یک قطره
به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا
دلا زین تنگ زندانها رهی داری به میدانها
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا از دلتنگی و تنهایی صحبت میکند و به انسان توصیه میکند که از لحظات زندگی بهره ببرد و در میخوانی بادهٔ جان بنوشد. او اشاره میکند که باطن انسان باید مثل عقل کل و ظاهرش باید با سادگی و زیبایی باشد. در عالم پنهان، شادیهای روحانی وجود دارد که باید به آنها دسترسی پیدا کرد و از زندانهای ظاهری رها شد. مولانا به هدف شناخت خود و حضور در لحظهٔ کنونی اشاره میکند و از اهمیت آگاهی به درون و تفکرات انسان صحبت میکند. در نهایت، او به این نکته میرسد که هر انسان باید حال و آیندهاش را درک کند و از قضاوتهای نادرست بپرهیزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
