

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۱
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود
گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود
چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو
چون همه رو گرفتهای روی دگر کجا بود
آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد
گنج که در زمین بود ماه که در سما بود
با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم
تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود
ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و زیبایی الهی اشاره میکند و بیان میکند که وجود و حالتی که میتواند به طراوت جان بیفزاید تنها در نزد محبوب است. او میگوید اگر محبوب ستمی کند، این ستم نیز از نظر او قابل قبول است، چرا که همه چیز به سمت نور او میچرخد. شاعر به جذابیت و نورانیت چهره معشوق اشاره کرده و اظهار میدارد که حتی اگر با تن خود بیپوشش شود، لذت ایستادن در کنار او را ترجیح میدهد. همچنین، عشق و زیبایی او را به حدی میداند که ارزش هر چیز را تحتالشعاع قرار میدهد و تنها وجود معشوق او را خوشحال میکند. در نهایت، شاعر با اشاره به شمس تبریزی، او را منبع برکت و روحافزایی میداند و به این نتیجه میرسد که غیر از او، حدی برای وجودش نمیبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
