

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۸
یار مرا چو اشتران باز مهار میکشد
اشتر مست خویش را در چه قطار میکشد
جان و تنم بخست او شیشه من شکست او
گردن من ببست او تا به چه کار میکشد
شست ویم چو ماهیان جانب خشک میبرد
دام دلم به جانب میر شکار میکشد
آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران
ساقی دشت میکند بر که و غار میکشد
رعد همیزند دهل زنده شدست جزو و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار میکشد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از استعارات طبیعت و نقش آن در زندگی انسان استفاده میکند. او یار خود را با اشترانی مقایسه میکند که به یکدیگر مهار میزنند و در این میان، تنش را به چنگال او میسپارد. میگوید که احساساتش به مانند آب و ماهی به سمت یار میروند و او را به جستجوی عشق و زیبایی در دشت و بهار میکشاند. همچنین به تأثیر بهار بر رنجها و مشکلات اشاره میکند و در نهایت، به ارتباط عمیق و رازآلود بین دل و طبیعت تأکید دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
