

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۱
بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند
جمال ماه نورافشان بدان رخسار میماند
به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره
که از سوز دل ایشان خرد از کار میماند
سقای روح یک باده ز جام غیب درداده
ببین تا کیست افتاده و کی بیدار میماند
به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران
و من گر هم نمینالم دلم بیمار میماند
در این دریای بیمونس دلا مینال چون یونس
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جاذبههای زیبایی و عشق میپردازد و از دلتنگی و دردی که در دل دارد، میگوید. او به زلف و جمال معشوق اشاره میکند و بیان میدارد که زیباییها تا همیشه در یادها باقی میمانند. همچنین، شاعر به تنهایی و احساس بیمارگونهاش در تلاطم این دنیا اشاره کرده و میگوید اکثر انسانها در شبهای پر درد، بیدار و نالان هستند. او به فراق افرادی چون ناصر عبادالله و حافظ اشاره میکند و از مشکلات جدایی از جهان روح و حقیقت سخن میگوید. در نهایت، این غزل به درک عمیقتری از زندگی و دردهایی که در آن نهفته است، اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
