

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۲
ورای پردهٔ جانت، دلا خلقان پنهانند
ز زخم تیغ فردیت، همه جانند و بیجانند
تو از نقصان و از بیشی، نگویی چند اندیشی؟
درآ در دین بیخویشی که بس بیخویش خویشانند
چه دریاها که مینوشند، چو دریاها همی جوشند
اگر چه خود که خاموشند، دانایَند و میدانند
در آن دریای پر مرجان، یکی قومند همچون جان
ورای گنبد گردان، بُراقِ جان همی رانند
ایا درویش باتمکین! سبکدل گرد، زوتر هین
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عمیقتری از وجود انسانی و ارتباط او با جهان میپردازد. او میگوید که در ورای ظاهر انسانها، جانهایی پنهان وجود دارند که دانا و با معرفت هستند، حتی اگر خاموش به نظر برسند. فردیت و خودخواهی باید کنار گذاشته شود تا به وحدت و بیخویشی دست یافت. درویشها به عنوان افرادی متمایز معرفی میشوند که گرچه ظاهری خاکی دارند، در واقع ملوک و سلطاناند و از عشق و خرد بهرهمندند. در نهایت، شاعر اشاره به ارزشهای ابدی و جواهرات معنوی در وجود انسانها دارد، که میتوان به عشق و معرفت به عنوان این گنجهای ارزشمند اشاره کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
