

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را
چو آمد جانِ جانِ جان، نشاید برد نام جان
به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
بُدم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی
بُدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را
اگر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست
چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را
هلا یاران که بخت آمد گَهِ ایثارِ رخت آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به توصیف حال و هوای فلسفی و عاشقانه میپردازد که در آن معشوقی با عظمت و دلربایی به تصویر کشیده شده است. شاعر دعوت میکند تا با زیباییها و جذابیتهای الهی، خود را بیاراییم و از عشق به خدا سخن بگوییم. اشاره به سلیمان و قدرت او به عنوان نمادی از حکمت و نزدیکی به معشوق، نشاندهندهٔ ارتباطات معنوی و روحانی در شعر است. در اینجا، عشق و ایثار در هم تنیدهاند و شاعر به دنبال پیوندی عمیقتر با جان یا حقیقت وجود است. در نهایت، او بر اهمیت توجه به اسرار و حاجات درونی تأکید میکند و نشان میدهد که درک عمیقتری از معنای زندگی در دل عشق و بندگی نهفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
