

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹
تو از خواری همی نالی نمیبینی عنایتها
مخواه از حق عنایتها و یا کم کن شکایتها
تو را عزت همی باید که آن فرعون را شاید
بده آن عشق و بِستان تو چو فرعون این ولایتها
خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر
پی اومید آن بختی که هست اندر نهایتها
دهان پُر پِست میخواهی مَزن سُرنای دولت را
نتاند خواندن مقری دهان پُر پِست آیتها
از آن دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد
به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایتها
دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی
به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایتها
