

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۸۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵
مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
یکی پیمانهای دارم که بر دریا همیخندد
دل دیوانهای دارم که بند و پند نپذیرد
خداوندا تو میدانی که جانم از تو نشکیبد
ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد
زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم
تو را هستی همیزیبد مرا مستی همیزیبد
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به احوالات و احساسات عاشقانهاش میپردازد و از عشق و وجود معشوق سخن میگوید. او از دلبرش میخواهد که به اندازهای عمیق و تاثیرگذار باشد که جانش را نیز تحت تاثیر قرار دهد و عشق اصیل و پاکی را تجربه کند. شاعر به عمیقترین احساسات خود اشاره میکند و میگوید که دلی دیوانه دارد که نمیتوان آن را به راحتی تحت کنترل درآورد. او از خداوند درباره حال خویش میگوید و به شَگفتی از وجود معشوق و مستی ناشی از عشقش میافزاید. در پایان، از شدت عشقش میگوید که این احساس به او شادی و آرامش میدهد و هر گونه غمی را از او دور میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
