

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۸۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۷
صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد
از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد
به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد
هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد
کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد
بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه
برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد
تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف محبوب میپردازد و به حال و هوای عاشقانه و عارفانه خود اشاره میکند. او بر اهمیت عشق به دلبر تأکید کرده و میگوید که هر کسی که از عشق میگریزد، حقیقت وجودش زوال مییابد. شاعر به جستجوی حقیقت و روشنایی در پرتو محبوب میپردازد و دنیا را به خاطر عشق زیبا و دلکش میبیند. همچنین، او به تأثیر عشق بر روح و جان انسان اشاره میکند و مفاهیم عمیقتری از بینایی معنوی و شناخت را مطرح میسازد. در نهایت، شاعر با ذکر صلاح الدین یعقوبان، به عظمت و اسرار پنهان در عشق اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
