

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸
صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
اگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد
ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خواره
میان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد
بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستم
به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد
چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدم
چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد
پیاپی فتنه انگیزی ز فتنه بازنگریزی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و حال و هوای عاطفی خود سخن میگوید و به توصیف عشق و شور و شوقی که در دل دارد میپردازد. او از محبوبی یاد میکند که همچون شاه قمار در آید و حسرتهای گذشته را زنده میکند. در این دلنوشته، عشق او را به گلزار و خار تشبیه کرده و از آتش عشق میگوید که جانش را سوزانده است. شاعر به وضعیت دشوار خود اشاره میکند که در غیاب محبوبش صبرش به سر آمده و حالا در جستجوی اوست. در انتها، بیان میکند که این عشق برای او سرشار از درد و رنج است، اما همچنان جانش به او وابسته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
