

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد
به امر شاه لشکرها از آن بالا فروآید
اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران
بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند
شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری
کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند
مترسان دل مترسان دل ز سختیهای این منزل
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر دربارهٔ چرخ وجود و گردش آن سخن میگوید و نشان میدهد که در صورتی که خود او از این گردش بازماند، تنها همان یگانهای که گردون را به گردش درآورده، میتواند او را گرداند. او همچنین به دشواریها و مصائب زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که نباید از سختیها بترسید، زیرا همواره امیدی به بهبود وجود دارد. شاعر بیان میکند که اگر طبیعیترین زیباییها و لذتهای زندگی از بین برود، باز هم میتوان به نیروی عشق و زیبایی تکیه کرد و امید به زندگی را از دست نداد. در نهایت، او از عدم شناخت خود میگوید و تأکید میکند که خود شمع وجودش، همچنان نور را میآفریند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
