

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱
چه بویست این چه بویست این مگر آن یار میآید
مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار میآید
شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی
و یا یوسف بدین زودی از آن بازار میآید
چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این
مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار میآید
سبوی می چه میجویی دهانش را چه میبویی
تو پنداری که او چون تو از این خمار میآید
چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ آمدن یاری محبوب و احساس شگفتی و خوشحالی شاعر از این واقعه است. شاعر با استفاده از تصاویری مانند گل و عطر، به توصیف زیبایی و جذبهٔ آن یار میپردازد و از نور و تابش او به عنوان نشانهای از ظهور عشق یاد میکند. او در این حال و هوا به گرمی و شادی جمعی که با آمدن یار به وجود میآید، اشاره میکند و از حالت نشئگی این بزم غنایی میگوید. شاعر سرانجام به غمی درونی اشاره میکند که ناشی از شوق و شرم وی نسبت به عشق است و از احساس خود در قبال آن یار پریچهره سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
