

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰
جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد
گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم
جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد
جامست تن خاکی جانست می پاکی
جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد
ساقی وفاداری کز مهر کله دارد
ساقی که قبای او از حلم تگل دارد
شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد
تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شکستن جامی میپردازد که نماد عشق و دوستی است و از این شکستن غمگین نیست. او از ساقی سخن میگوید که با وفاداری و بخشش شادی را به دل مستان میآورد. در ادامه، مفهوم جان و تن را بررسی میکند و به این نکته میرسد که همه چیز به عشق حق وابسته است و زیباییهای دنیوی حقیقتی راستین ندارند. شاعر در نهایت میگوید که عشق و معرفت به حق، همواره برتر از هر چیز دیگری است و برای او هر آنچه دیده، جز عشق، دروغ و دغل به نظر میرسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
