

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۹
آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
خور نور درخشاند پس نور برافشاند
تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
مسکین دل آواره آن گمشده یک باره
چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید
جان به قدم رفته در کتم عدم رفته
با قد به خم رفته در حین به میان آید
دل مریم آبستن یک شیوه کند با من
عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به وصف حضور شمس تبریزی و تأثیر او بر دنیای معنوی پرداخته است. در این شعر، صبح سعادت و نور امید با آمدن شمس فرا میرسد و جان آدمی به شوق میآید. عشق و شوری که در دلها ایجاد میشود، مسکینان را به رقص و شکرگزاری وا میدارد. همچنین، ذکر نشسته و آمدن شمس به عنوان اصل و محور وجود، جا و مکان را بیمعنا میسازد و به بیان پیوند عمیق روح و عشق میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
