

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۲۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۱
در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همیزاید
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را میکوبد و میساید
گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمیشاید
در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همیخاید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، در جستجوی حقیقت و زیبایی وجود خویش است که در تابش نور الوهی و عشق الهی نمود پیدا میکند. او به رقص و شادی ذرات وجودش در این نور اشاره دارد که از عشق الهی نشأت میگیرد. همچنین، شاعر به معنای عمیق زندگی انسان و وجود روح در تن اشاره میکند، و اینکه انسان باید به گوهر وجود خود وقوف داشته باشد. او تأکید میکند که جان در قید تن همچون گوهری در صدف، اسیر است و پس از جدایی باید به اصل و وجود واقعی خود بازگردد. در پایان، شاعر از نور شمسالدین تبریزی میگوید که با تابش خود، آسمانها و زمینها را تحت تأثیر قرار میدهد و موجب بروز پدیدههای زیبا و شگفتانگیز میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
