

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۹
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد
ور نی مثل کودک تا کعب همیبازد
مهرو چو تویی باید ای ماه غلام تو
تا بر همه مه رویان میچربد و مینازد
عاشق چو منی باید کز مستی و بیخویشی
با خلق نپیوندد با خویش نپردازد
فارس چو تویی باید ای شاه سوار من
کز وهم و گمان زان سو میراند و میتازد
عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن
ای شاه که او خود را در عشق دراندازد
چون شاخ زرست این جان میکش به خودش میدان
چندان که کشش بیند سوی تو همییازد
