

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا؟
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد؟
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا؟
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
توی دریا، منم ماهی، چنان دارم که میخواهی
بکن رحمت، بکن شاهی، که از تو ماندهام تنها
ایا شاهنشه قاهر! چه قحط رحمتست آخر؟
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و فراق معشوق میپردازد و به احساسات عاشقانه خود اشاره میکند. او به این موضوع میپردازد که هیچ عاشق و ماهیای نمیتواند از عشق و دریا سیر شود و هیچ نقشی از نقاش جدا نمیافتد. ناقص بودن زندگی در نبود معشوق را توصیف کرده و میگوید عذابهای زندگی بیمعشوق همچون شکنجه است. او در نهایت به مقام والای معشوق اشاره میکند و شمس تبریزی را به عنوان نماد عشق و نور در زندگی معرفی مینماید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
