

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صید
بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بندیدم
زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم
تا سر تجلّی ازل جمله بیان شد
نُه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشد
کشتی وجودم همه در بحر نهان شد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از ظهور و تجلی ماهی در سحرگاه سخن میگوید که در دل او دگرگونیای شگرف ایجاد میکند. او خود را به تماشا مینهد و متوجه میشود که وجودش به لطف آن ماه جان میگیرد. سفر او به درون خود او را به تجلیات ازلی میکشاند، جایی که هر چیز در آن بحر نهان زندگی میکند. شاعر اشاره میکند که بدون وجود شمس، این زیباییها و تجلیهای معنوی قابل درک نیستند و هیچ چیز نمیتواند حقیقت ماه و بحر را به او نشان دهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
