

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۷
سماع صوفیان می درنگیرد
که آتش هیزمی را تر نگیرد
یقین میدانک جسمانیست آفت
مکوپ این دست تا پا برنگیرد
بیابد خلوت عشرت مسیحا
اگر مجلس ز گاو و خر نگیرد
چرا در بزم خلوت بیگرانان
دل ما عیش را از سر نگیرد
نه اصل این بنا باشد کلوخی
کلوخی لطف آن دلبر نگیرد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این شعر، مولانا به توصیف حال و هوای عشق و صوفیگری میپردازد. او بر این باور است که سماع و لذتهای مادی نمیتوانند روح خانه را سیراب کنند و عشق حقیقی در دوری از دنیای مادی پیدا میشود. ویژگیهای حقیقی مانند عشق و زیبایی فقط در دل و روح یافت میشوند و نه در مظاهر ظاهری. او همچنین اشاره میکند که تنها افراد خاص و درککننده میتوانند از این عشق واقعی بهرهمند شوند و هیچکس نمیتواند محتوای این عشق را به درستی درک کند. در نهایت، او به شمس میرسد که او را نور و حقیقت زندگی خود میداند و تاکید میکند که هیچکس نمیتواند به عظمت دلدار خود او دست یابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
