

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را
به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق ما
بکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را
ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهد
نشستست این دل و جانم همیپاید نجستش را
چو اندر نیستی هستست و در هستی نباشد هست
بیامد آتشی در جان بسوزانید هستش را
برات عمر جان اقبال چون برخواند پنجه شصت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وسعت عشق و تحولاتی که در جان او به وجود آورده میپردازد. او از شست و شستش در عشق و پیوند با معشوق صحبت میکند و ابراز میکند که این عشق موجب نثار جانها و ماندگاری دل او شده است. او به مفهوم هستی و نیستی اشاره کرده و میگوید که عشق باعث آتشسوزی در جان او شده است. در ادامه، از بی علتی و بندگی عشق سخن میگوید و اینکه چگونه عشق به او بلندی و عزت بخشیده است. در نهایت، شاعر به نداهای قبلی در عالم الست اشاره میکند و نیکبختی خود را در این عشق و ارتباط با معشوق تبیین مینماید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
