

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷
از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا
تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت
نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا
چو ابرو را چنین کردی چه صورتهای چین کردی
مرا بیعقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا
مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست این
چه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا
ایا معشوق هر قدسی چو میدانی چه میپرسی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و زیبایی معشوق مینگرد و از درخشش نور او در زندگیاش سخن میگوید. او معشوق را تجلی پاکی و زیبایی میداند و تأثیر سحرآمیزِ عشقش را بر دل و جان خود بیان میکند. شاعر به حیرت و رازی که عشق در دلش ایجاد کرده اشاره میکند و به جستوجوی مفهوم عمیقتر عشق و حقیقت زندگی میپردازد. در پایان، با ارجاع به یکی از مقامهای معنوی، از شمسالدین، به عنوان راهنمایی در این سفر روحی، طلب یاری و بیان راز عشق را میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
