

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۸
روی تو به رنگریز کان ماند
زلف تو به نقش بند جان ماند
گر سایه برگ گل فتد بر تو
بر عارض نازکت نشان ماند
روزی گذرد ز هجر تو سالی
مسکین عاشق چنان جوان ماند
دلتنگ نیم اگر چه دل تنگم
کآخر دل من بدان دهان ماند
در چشم من آی تا تو هم بینی
یک تن که به صد هزار جان ماند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر با بیانی عاشقانه از زیبایی معشوق سخن میگوید و تأثیر این زیبایی بر روح و دل عاشق را توصیف میکند. او از رنگ و نقش زلف و چهرهی دلنشین معشوق یاد میکند و میگوید حتی در گذر زمان و سالها که از دوری او میگذرد، عشق و احساس او زنده باقی میماند. شاعر به دلتنگی خود نیز اشاره میکند و از معشوق میخواهد با نگاهی به او، عمق عشقش را بنگرد. این غزل حال و هوای عاشقانه و دردمندانهای را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
