

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۰۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۵
ای کز تو همه جفا وفا شد
آن عهد و وفای تو کجا شد
با روی تو سور شد عزاها
بی روی تو سورها عزا شد
شد بیقدمت سرا خرابه
باز از تو خرابهها سرا شد
از دعوت تو فنا شود هست
وز هجر تو هستها فنا شد
ای کشته مرا به جرم آنک
از من راضی به جان چرا شد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با نگاهی عاطفی و عاشقانه به جدایی و فراق از معشوق پرداخته است. او از وفا و عهد معشوق میگوید و اینکه غیبت او باعث عزا و خرابی در دلها شده است. در این غزل، شعور و جمال معشوق به گونهای توصیف شده که حتی عالم و زمین تحت تأثیر آن قرار میگیرند و زیباییهای او در تمام موجودات تجلی مییابد. عشق و دلدادگی شاعر در برابر قساوت و بیوفایی معشوق، موجب شده که او به جستوجوی دلیل این جدایی و بیمهری باشد. در نهایت، شاعر در تلاش است تا به قدرت و تأثیرات عشق بر وجود خود و هستی پی ببرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
