

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۶
روزم به عیادت شب آمد
جانم به زیارت لب آمد
از بس که شنید یاربم چرخ
از یارب من به یارب آمد
یار آمد و جام باده بر کف
زان می که خلاف مذهب آمد
هر بار ز جرعه مست بودم
این بار قدح لبالب آمد
عالم به خمار اوست معجب
پس وی چه عجب که معجب آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف تجلی یار و تاثیر حضور او بر جان و روح میپردازد. او از شگفتیهای عشق و حالتی که به واسطهی یار ایجاد میشود، سخن میگوید. هر جرعهای از می عشق، دل را پر از شادمانی و نور میکند و همه چیز به واسطهی آن زیباتر و مرتبتر به نظر میرسد. شاعر از شرافت عالم و روح انسانی یاد میکند و بر ضرورت سکوت در برابر حقیقت تاکید دارد. در نهایت، او میگوید که اتصال به حق و بودن در جوار حضرت یار، از خودگفتن بهتر است و تنها جذب عشق میتواند انسان را به مرتبهای بالاتر برساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
