

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۰۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۹
جان از سفر دراز آمد
بر خاک در تو بازآمد
در نقد وجود هر چه زر بود
از گنج عدم به گاز آمد
بی مهر تو هر که آسمان رفت
درهای فلک فرازآمد
بی آبی خویش جمله دیدند
هرک از تو نه سرفراز آمد
جان رفت که بیتو کار سازد
سوزید و نه کارساز آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای عاشقی میپردازد که پس از سفری طولانی و دوری از معشوق، به آغوش او بازگشته است. در این مسیر، هیچ چیز جز محبت معشوق ارزشمند نیست و همهچیز به خاطر دوری از او بیمعنا شده است. با بازگشت به وصال محبوب، جان عاشق از حقیقت و پرواز به سوی بندگی و نیایش آزاد میشود. در انتها، شاعر از نور و رازهای الهی سخن میگوید که از وجود معشوق جاری میشود و بر عالم افکنده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
