

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۸
برخیز که ساقی اندر آمد
وآن جان هزار دلبر آمد
آمد می ناب وز پی نُقل
بادام و نبات و شکر آمد
آن جان و جهان رسید و از وی
صد جان جهان مصور آمد
مُشک آمد پیش طرهٔ او
کآن طره ز حسن بر سر آمد
زد حلقهٔ مشک فام و میگفت
«بگشای که بنده عنبر آمد»
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف حال و هوای خوشی و سرور ناشی از ورود ساقی و مینوشی میپردازد. ساقی، با خود می ناب و نوشیدنیهای خوشمزهای مانند بادام و شکر میآورد و این لحظه را به زمان شگفتانگیزی تبدیل میکند. شاعر به زیباییها و جذابیتهای معشوق اشاره میکند و از تأثیر آنها بر روح و جان انسان سخن میگوید. او همچنین از مشکلات و موانع زندگی یاد میکند که با این حال، به مدد عشق و می، همهچیز آسان میشود. این غزل به ترویج لذتهای معنوی و جسمانی میپردازد و بیانگر کوشش برای رهایی از قید و بندهای زندگی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
