

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۵
آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود
آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او
آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود
آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت
نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود
آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من
چشمههای سلسبیل از مهر آن عیار خود
خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر
مردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، با عشق و اشتیاق به سوی یار خود میآید تا عذرخواهی کند و از غبار و خطاهای گذشته پاک شود. او به عشق میگوید که میخواهد با اشکهایش دل یار را ببیند و از دلتنگیهایش بگوید. شاعر بیان میکند که بدون وجود یار، نمیتواند از دردها و غمها رهایی یابد و در درونش احساساتی عمیق و ناخوشایند دارد. در نهایت، او به خاموشی و تنهاییاش اشاره کرده و از ناکامی در ارتباط با دیگران و افکار آشفتهاش میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
