

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۹
مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
دی دل من میجهید و هر دو چشمم میپرید
گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان
عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوست
آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد
عشق از او آبستنست و این چهار از عشق او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حال و هوای عاشقانهای سخن میگوید که در اثر عشق معشوقش دیوانه و مست شده است. او با بیان احساساتش، به تحولات درونی و شگفتانگیز خود اشاره میکند و از قدرت عشق که میتواند دل و جان انسان را در چنگال خود بگیرد، صحبت میکند. عشق او را به جهانی پر از زندگی و حرکت بدل کرده و عناصر طبیعت را به عشق معشوقش نسبت میدهد. در این میان، عاشق در نهایت به این نتیجه میرسد که وجود همه چیز بر پایه عشق او بنا شده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
