

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۰
شاد شد جانم که چشمت وعدهٔ احسان نهاد
سادهدل مردی که دل بر وعدهٔ مستان نهاد
چون حدیث بیدلان بشنید جان خوشدلم
جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برجبرج و خانهخانه جویم آن خورشید را
کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف
هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر از عشق وعاطفهای وصفناپذیر سخن میگوید که جانش را شاد کرده است. او به وعدههایی که چشم معشوقش به او داده اشاره میکند و جستجوی بیپایان خود را برای یافتن او و نشانههایی از وجودش توصیف میکند. عشق او به معشوق از همگان متفاوت است و او خود را در پای او ناچیز میداند. شاعر به مفاهیمی چون شجاعت و تمایز میان ظاهراز باطن اشاره میکند و در نهایت به درخشش وجود شمس تبریزی و تاثیر او بر این دنیای مادی اشاره دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
