

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶
آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم
ای دور قمر بنگر دور قمر ما را
کو رستم دستان تا دستان بنماییمش
کو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را
تو لقمه شیرین شو در خدمت قند او
لقمه نتوان کردن کان شکر ما را
ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیرد
زین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تصویرسازی زیبایی از عشق و معنویت میپردازد و حالوهوای شگفتانگیز وصال را توصیف میکند. او از یک مه و قمر سخن میگوید که نمایانگر محبوب است و میخواهد تا زیباییها و خوبیهایش را به نمایش بگذارد. در کنایهای به میم مثل رستم و یوسف، از زیبایی و ارزشی که در نزد محبوب مییابد، یاد میکند و در ادامه به مفهوم فانی و بستر طواف در عشق میپردازد. شاعر از نور معنوی سخن میگوید که فراتر از رنگ و نقشهاست و تنها کسانی که درک درستی از آن دارند میتوانند به شناخت واقعی برسند. در انتها، او به خاموشی و سکوت اشاره میکند تا فضیلتهای درونی و دقیقتری در وجود خود را به نمایش بگذارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
