

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷
آب حیوان باید مر روح فزایی را
ماهی همه جان باید دریای خدایی را
ویرانهی آب و گل چون مسکن بوم آمد
این عرصه کجا شاید پروازِ همایی را ؟
صد چشم شود حیران در تابش این دولت
تو گوش مکش این سو هر کورِ عصایی را
گر نقدِ درستی تو، چون مست و قراضهستی ؟
آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را ؟
دلتنگ همیدانند کان جای که انصافست
صد دل به فدا باید آن جان بقایی را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به بیان نیاز روح برای آب حیات و الهام از خدا میپردازد و نشان میدهد که بشر به دنبال تحقق و تجربیات معنوی است. مولانا اشاره میکند که زندگی در این دنیای مادی مانند ویرانهای است و به مکانهایی که روحانی و معناگرا هستند، ضرورت دارد تا به آنها پرواز کرد. او تأکید میکند که حقیقت و عشق بالاتر از عقل است و باید به صداقت و انصاف پایبند بود. در نهایت، خورشید حقایق را به عنوان شمس الحق تبریز معرفی میکند که همه چیز را روشن میسازد و دلها را به سمایی و حقیقت نزدیک میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
