

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۷
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم
به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد
ز صبا همیرسیدم خبری که میپزیدم
ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد
به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت
به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد
هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در
تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج عشق و جدایی سخن میگوید و از محبوبش میخواهد که بر جفایش پایان دهد. او به وضعیت خود اشاره میکند که در شدت این عشق و حسرت، همچون غرقشدگان در دریا است و هیچکس نمیتواند درمانی برای غم او پیدا کند. عشقش به محبوب به حدی است که او را از هر چیز دیگری بینیاز کرده و هیچ جایگزینی برای او وجود ندارد. شاعر همچنین به بیوفاییها و ناپایداریهای دنیای عشق اشاره میکند و با حسرت به جاذبه و زیبایی محبوبش مینگرد. در نهایت، او از محبوب میخواهد که به او خبری بدهد و بر درد جانکاهش مرهمی بگذارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
