

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۱
در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
همچو سرو این تن من بیدل و جان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان
ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به احساس عمیق خود از عشق و دلتنگی میپردازد و در بیقراری ناشی از غم به سراغ محبوب میرود. او بیان میکند که در دلش بیتابی وجود دارد و این غم، جان را از او میگیرد. در تصویرسازیهای غزل، به زیبایی و قدرت محبوب اشاره میکند و اینکه چگونه وجود او میتواند ظلم و سختی را از میان بردارد. او خطاب به محبوب از او میخواهد که فراتر از دنیای فانی بیاید و چهرهاش را نمایان کند تا زیباییاش، دیگر نامرئیها و غمها را تحت تأثیر قرار دهد. در پایان، با استفاده از تصاویر گوناگون، از حس پنهانی که در دل دارد، سخن میگوید و بر اثر عشق بر روح و عقل تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
