

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۲
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ
زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد
خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد
خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد
خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل مولانا به توصیف حال و هوای بهار و زیباییهای آن میپردازد. شاعر جملگی نشانههای سرزندگی و شادابی را در طبیعت وصف میکند و از بازگشت شکوفهها و زندگی دوباره صحبت میکند. دیوانهها و مردگان چمن به حیات بازمیگردند و همه چیز در حال جشن و سرور است. او همچنین به نقش عمیق محبت و رحمت الهی اشاره دارد که همه را زنده و شاداب کرده است. در نهایت، شاعر به جایگاه برجسته عشق و زیبایی در این بزم سرور تأکید میکند و میگوید که بیان این احساسات و تجربیات دشوار است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
