

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۶
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بینور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بیدرد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ابراز درد و غم ناشی از جدایی از معشوق پرداخته و تأکید میکند که دل و جان بدون وصال او بیمعنا و مردهاند. او وضعیتهایی را تعریف میکند که در آن، نور و زندگی به دور از عشق او وجود ندارد و هیچ نشانی از زیبایی و محبت او در زندگی باقی نمیماند. در ادامه، نویسنده به اهمیت حواس و بیداری در عشق اشاره کرده و میگوید که غفلت و بیتوجهی به عشق موجب از دست رفتن زندگی حقیقی میشود. شعر به اهمیت تلاش برای رهایی از زمان و غفلت میپردازد و یادآوری میکند که زندگی بدون عشق به نوعی مردگی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
