

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۹۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۹
سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود
در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست
کو زبانی که مجابات زبان تو بود
گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست
چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود
ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنی
تا همه روح بود فر و نشان تو بود
ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزن
در مقامی که عطاها و امان تو بود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیباییهای نجاتبخش عشق و معرفت میپردازد و از حالات روحانی و حال و هوای مستی در عشق سخن میگوید. او بهطور استعاری سفرهای قدیمی را توصیف میکند که دیگر درخور نعمتهای بزرگ نیست و میگوید که انسانها در پی جستجوی سرنوشت و حقیقت هستند. با تأکید بر اینکه تمامی گناهان و دردها از عشق نشأت میگیرد، شاعر دعوت میکند تا از ترسها دوری جسته و به شوق و مستی بپردازند. او همچنین میگوید که در این دنیای پُر از نادانی، تنها عشق میتواند ما را بیدار کند و به سمت کمال راهنمایی کند. در نهایت، او برای جشن و شادی در جمع دعوت میکند و میگوید که در این لحظات، همه چیز تحت کنترل عشق و حقیقت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
