

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۰
گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
ور نکوبی به درشتی در هجران چه شود
ور به یاری و کریمی شبکی روز آری
از برای دل پرآتش یاران چه شود
ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد
کوری دیده ناشسته شیطان چه شود
ور بگیرد ز بهاران و ز نوروز رخت
همه عالم گل و اشکوفه و ریحان چه شود
آب حیوان که نهفتهست و در آن تاریکیست
پر شود شهر و کهستان و بیابان چه شود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأمل در حالتهای مختلف انسانی و معنوی میپردازد و از تضادهایی چون تواضع و درشتی، یاری و هجران، و روشنایی و تاریکی سخن میگوید. او میپرسد با عدم توجه به نیازهای دل یاران و عدم ارتباط با معشوق، چه بر سر جان انسانها خواهد آمد. همچنین، شاعر به زیبایی طبیعت و نقش معنوی در زندگی اشاره میکند و میسازد از این که چگونه تأثیرات مثبت یا منفی عشق و ارتباط با معشوق میتواند بر وجود و حالوهوای آدمی تأثیر بگذارد. او در نهایت، با دعوت به تفکر و آرامش، بر جمعبودن و وحدت در دلها تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
