

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۵
شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد
هر که بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
گرد من میگشت یک لولی پریر
همچنینم برد کلی کرد و مرد
کرد لولی دست خود در خون من
خون من در دست آن لولی فسرد
تا که میشد خون من انگوروار
سالها انگور دل را میفشرد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای وجود خود میپردازد که در میان لولیان و عقلدزدان احاطه شده است. او دلبستگی و خسران خود را بیان میکند و به چالشهایی که در نگهداشت عقل و خرد با آنها مواجه است، اشاره میکند. در عین حال، نسبت به تأثیر لولیانی که در زندگیاش نقش داشتهاند، ابراز تأسف میکند. این افراد به نوعی در خون و درد او سهیماند و شاعر به دنبال رهایی از این دردها و یافتن حکمت و معنای عمیقتر زندگی است. او خطاب به جهان میگوید که همچون چشم است و خرد و حکمت را به عنوان کلید رهایی و فضیلت در نظر میگیرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
