

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۹
خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد
گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی
ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد
گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی
هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد
ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت
پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد
پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی
خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به هشدار دربارهٔ ویژگیهای منفی افراد میپردازد و بر لزوم اجتناب از خودبزرگبینی و غرور تأکید میکند. او بیان میکند که خشم بر کسی که فرار از او ممکن نیست، بیفایده است و در نهایت همه به مرگ وابستهاند. همچنین، مولانا به نیاز به شناخت واقعی خویشتن و رها کردن نفسپرستی اشاره میکند و میگوید که با تلاش برای نزدیکی به حقیقت و نیکی، میتوان به فضیلت دست یافت. در نهایت، او به سکوت و آرامش درونی به عنوان راهی برای درک عمیقتر حقیقت اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
