

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۴۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۷
پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
از پاک میپذیرد در خاک میرساند
در عشق بیقرارش بنمودنست کارش
از عرش میستاند بر فرش میفشاند
باری نبود آگه زین سو که میرساند
ای کاش آگهستی زان سو که میستاند
خاک از نثار جانها تابان شده چو کانها
کو خاک را زبانها تا نکتهای جهاند
تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه
کان بیشه جان ما را پنهان چه میچراند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به توصیف روح و جان میپردازد و آن را همچون پیمانهای میداند که نمیداند چگونه از می عشق پر میشود. او به تضاد میان زمین و آسمان اشاره میکند و میگوید که در این دنیا، جان انسانها همواره در جستجوی حقیقت است. عشق و محبت بازیچهای است که ما را به سوی معنویت و کمال میکشاند، در حالی که همواره در خطر فریب و گمراهی هستیم. شاعر از خداوند بهعنوان شیر نجات دهنده یاد میکند که ما را از دنیای فانی جدا میسازد و به حقیقت نزدیک میکند. در نهایت، او به حالت ناپایداری روح اشاره دارد و از مخاطب میخواهد که در این سفر روحانی آگاهتر باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
